-اهالی وبلاگ؛ آیا میدونید؟
-چی رو؟
- اینکه امروز تولد کیه؟
- .........![]()
- تولدت مبارک.
![]()
بوته اقاقیا بودم. با عشق تو بزرگ شدم ، حالا که درختی پرشاخ و برگ شده ام بیا و مرا از ریشه بیفکن. دلم می خواهد هیزم شکن این درخت تو باشی.
شاخه زنبق بودم. با عشق تو گل دادم، حالا که شاخه ای پرگل شده ام، بیا و مرا بچین. آخر اگر مرا نچینی، برایم خار و گل چه فرق خواهد داشت؟
آب چشمه بودم.با عشق تو از دل سنگ بیرون آمدم،حالا که سراز سنگ خارا بدرآورده ام،
بیا و مرا بنوش، مراکه بلور شفاف نیز به درخشندگیم رشک میبرد بنوش.
پروانه بودم. با عشق تو بال و پریافتم، حالا که پروبال گشوده ام بیا و مرا در دام انداز. بگذار آتش عشق تو بال و پرم را بسوزد.
بخاطر تو رنج خواهم برد، زیرا غمی که از عشق تو بردلم نشیند برایم فرح بخش است. نمیدانی چطور روز و شب در آرزوی هیزم شکنی تو، در آرزوی گل چینی تو ، در آرزوی عطش تو و در آرزوی آتش تو هستم.
بگذار زخم عشق تو بر دلم نشیند تا خونی را که از آن بیرون خواهد جهید، چون گوهری لعلگون ارمغان تو کنم.
بخاطر تو ، بجای زیورهای عالی ، گیسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست، و بجای یاقوتهای گرانبها، دو شراره خون فام آتش از دو گوشم خواهم آویخت.
آنوقت، ای محبوب من، به دیدار تو خواهم امد تا مرا در عین رنج بردن خندان بینی و گریان درآغوشم گیری. در آغوشم گیری تا بیش از همیشه مال تو باشم!
تنها یک روز در سراسر حیات کافی است،
نگاه از گذشته برگیر و بر آن غبطه مخور،
چرا که از دست رفته است،
در غم آینده نیز مباش،
چرا که هنوز فرا نرسیده است،
زندگی را در همین لحظه بگذران،
و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش بیاد ماندن را داشته باشد.
آیدا اسکات تیلور
آدم ها به هم گل می دهند، چون معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است. کسی که سعی می کند صاحب گلی شود، پژمردن زیبایی اش را هم می بیند. اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد، همواره با او می ماند چون آن گل با شامگاه، با غروب آفتاب، با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است.
برگرفته از: یادداشتهای خودم در دوران دانشجویی
متی اصلی : قسمتی از کتاب بریدا نوشته پائلو
امروز شنیدم که رفته ای
و دلم باز شکست
و تنم باز گریست،
و نگاهم پی یاری گم شد
من چه تلخم امروز!!!
پروردگارا؛
من در خانه فقیرانه خود
چیزی دارم که
تو در عرش کبریای خود نداری
که من
چون تویی دارم
و تو چون خودی نداری.
تنت و روانت از دست این و آن خسته است
همیشه وقتی رخسار این جهان تاریک است
همیشه وقتی درهای آسمان بسته است
همیشه گوشه ی گرمی به نام دل با توست
صادقانه تر از هر که با تو پیوسته است
به دل پناه ببر، آخرین پناهت اوست
تو را چنان که تمنای توست ، دارد دوست
خوش به حال من و دریا و غروب
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها
تپش تب زده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچ کس مثل تو و من به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه صعم غزلم را زنگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
حال دنیا را چو پرسیدم من از دیوانه ای
گفت یا باد است و یا خواب است و یا افسانه ای
گفتم آنها را چه گویی که دل بر او نهند
گفت یا مستند و یا کورند و یا دیوانه ای
گفتم از احوال عمرم گوی که بازم عمر چیست
گفت یا برق است و یا شمع است و یا پروانه ای
زندگی ،ما را این سو وآن سو می کشاند ودست تقدیر ،از جایی به جای دیگر می برد و ما جز آنچه را که
لحظه ای در راهمان درنگ می کند،نمی بینیم وجز صدایی که مارا پنهان می کند،هیچ نمی شنویم."زیبایی"در اوج شکوه برما چهره می گشاید و مابدان نزدیک می شویم؛به نام "اشتیاق"آلوده اش می کنیم وتاج پاکی را از سرش برمی گیریم. "عشق"، با جامه وقار از برما می گذرد، از آن می هراسیم و در دخمه های تاریکی فرو می خیزیم؛ و یا در پی اش روان می شویم و به نام او، شرارت می کنیم. فرزانگان ما، عشق را که از نفس گل ها لطیف تر و از نسیم سواحل لبنان پرطراوت تراست، چون یوغی گران بر گرده ی خویش می بینند.
"حکمت" بر سر کوی و برزن می ایستد و آشکارا بانگ در می دهد، ولی ما آن را بیهوده می پنداریم و پیروانش را تحقیر می کنیم. "آزادی" ما را فرا می خواند تا بر خوان گسترده اش، از خوراک ها و نوشیدنی های گوارا بهره مند گردیم، ولی ما کاری می کنیم که قلمرو او، به عرصه ی ابتذال و صحنه حقارت بدل گردد. "طبیعت" دست دوستی به سوی ما می گشاید و دعوتمان می کند تا از زیبایی اش بهره برگیریم، ولی ما از آرامش آن می گریزیم و به شهر پناه می بریم و همچون گله ای که گرگی درنده را دیده باشد، در فزون خواهی از یکدیگر پیشی می گیریسم. در احساسات را به روی "حقیقت" که در قالب لبخند کودکی یا بوسه ی معشوقی به ما رو می آورد، فرو می بندیم و همچون جنایتکاری ناپاک از آن می گریزیم.
"دل و جان" ما را می طلبند و برما بانگ می دهند؛ و ما، ناشنواتر از جمادات، هیچ نمی فهمیم و در نمی یابیم،و هر آنگاه که یکی از ما، ناله ی دل و ندای جان خویش بنیوشد، می گوییم :" عقل از کف داده است"؛ و از وی دوری می گزینیم... این گونه، شب ها بر ما می گذرد و ما غافلیم؛ و روزها از پی هم میروند و ما از شب وروز، هراسانیم. به خاک نزدیک می شویم ،حال آنکه خدایان به ما منسوبند؛ و نان زندگی را می خوریم ، در حالی که گرسنگی از نیروهای درونی ما خوراک برمی گیرد...
چقدر به زنده بودن مشتاقیم ، و زندگی چقدر از ما دور است!...
