تبليغاتX
دوستانه

 

خیلی دلم می خواد بدونم از ۵ تیر تا امروز یعنی ۱۵ تیر ماه سال ۱۳۸۵(البته بهتره بگم از ۶ تیر که دیگه همدیگرو ندیدیم) چه اتفاق خاصی براتون افتاده . چیزی که شاید انتظار وقوع اون رو نداشتید . یا لااقل به این سرعت.

تو این مدت که باهم بودیم اون قدر با شما صمیمی شدم که بتونم باهاتون راحت حرف بزنم.

تو این ۱۰ روز یا دقیق تر بگم تو این یک هفته ای که گذشت زندگی من هم وارد مسیر تازه ای شد. خیلی سریع اتفاق افتاد بطوریکه وقتی بهش فکر می کنم یا الان که دارم براتون مینویسم باور اینکه به چه سرعتی ممکنه زندگی آدم تغییر کنه و شکل دیگه ای به خودش بگیره برام مشکله . با این وجود یه چیزی رو خوب می دونم و اون اینکه خداوند همیشه چیزی رو به ما عطا میکنه که به صلاح ماست .

 

 

نوشته شده توسط یک دوست در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 1:2 | لینک ثابت |
ابن هم اون نیایشی که خیلی دلم می خواست بنویسم :

 

خدایا

آتش مقدس "شک " را

آنچنان در من بیفروز

تا همه "یقین "هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد.

و آنگاه از پس توده ای این خاکستر

لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند.

 

خدایا

به هر که دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر که دوست تر می داری بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر است.

 

خدایا

به من زیستنی عطا کن

که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است

حسرت نخورم.

و مردنی عطا کن

که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری.

" چگونه زیستن" را تو به من بیاموز

"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت!

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط یک دوست در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 0:43 | لینک ثابت |
 

به نام آنکه جان پروانه اوست

می خواستم اولین مطلب وبلاگ رو با یک نیایش شروع کنم اما نشد. ولی در عوض این دوبیتی زیبارو بجاش نوشتم.

من نیز چوخورشید دلم زنده به عشق است

                                              راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح در آیینه جادویی خورشید

                                             چون می نگرم او همه من من همه اویم

 

نوشته شده توسط یک دوست در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 0:30 | لینک ثابت |
 
business article