در یک پگاه روشن بود که
ستاره ای از آسمانم گذشت
و من در خاموشی نگاهها
چه به موقع آن را از دامان کهکشان چیدم
و در قلبم پنهان کردم
از آن زمان
هر جا که هستم می پندارم
از امتداد خورشید آمده ام
شاید من تنها کسی هستم که در روز هم
می توانم ستاره بچینم....
این شعر زیبا رو به همسفر عزیزم که پنجم اردیبهشت روز تولدشه تقدیم میکنم.
عباس جان تولدت مبارک.
از دوست داشتن
امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان را نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن شب پراز قطره های الماس
آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد زمن نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت بوزد برتن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفرگیرم بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم، تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم ازتو میخواهم بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم چون غباری زخود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان را ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
و چون بندگانم از دوری و نزدیکی ام پرسش کنند
به آنها بگو من به شما نزدیکم هرکه مرا بخواند
دعای او را مورد اجابت قرارخواهم داد.
"بقره- 186"
نیایش:
خدایا مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده
بگذار هر جا تنفر است بذر عشق بکارم.
هر جا آزردگی است ببخشایم.
هرجا شک است ایمان،هرجا یاس است امید
هرجا تاریکی است روشنایی و هر جا غم جاریست
شادی نثار کنم.
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم
پیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.
زیرا در عطاکردن اسن که می ستانیم.
و در بخشیدن است که بخشنده می شویم.
و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.
"فرانسیس آسیسی"
سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه.
بعد از یه غیبت نسبتا طولانی سرو کله من هم پیدا شد.
این روزها روزهای پر استرسی برای خیلی از بچه هاست چون دیگه شمارش معکوس تا روز کنکور کارشناسی ارشد شروع شده.
قبل از اینکه بخوام مطلب دیگه ای بنویسم برای همشون آرزوی موفقیت میکنم.
توی کتابی خوندم" کلمه" جادو میکنه و به نظرم واقعا هم اینطورهست. حتی وقتی چیزی رو از خدا میخواهیم باید بدونیم اون رو چطور طلب کنیم. شاید خیلی از شما ها مثل من فکر کنید؛ اگر هم ما همه چیز رو نگیم خدا خودش میدونه ماچی نیاز داریم .درسته! دراین شکی نیست .اما اگه اینطور بود پس چرا خداوند میگه:"بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا." من فکر میکنم خدا میخواد که ما باهاش دوست باشیم (یعنی باهاش راحت حرف بزنیم)
"اگر فنجانی کوچک زیر باران نگه دارید.به
اندازه همان فنجان به شما می رسد. اگر کاسه
بزرگی نگاه دارید به همان اندازه در آن آب
جمع می شود. چه ظرفی در زیر باران رحمت
الهی قرار داده اید؟"
"جان راجر"
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
محمدعلی بهمنی
تورامن دوست می دارم ندانم چیست درمانم نه روی هجر می بینم نه راه وصل می دانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چاره ی کارم نه بگذاری که با هر کس بگویم راز پنهانی
دلم بردی و آنگاه به پندم صبر فرمایی مکن تکلیف ناواجب که بی دل صبر نتوانم
اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان که بی وصل تو اندر دل وبال دل بود جانم
انوری
این شعر حرف دل بعضی هاست!!!!!!![]()
اگه گفتید کیا؟![]()
غریبه
رودخانه به تو " آشنایی" هدیه می داد،
تو از صدای موج گله مند بودی
زلالی آب " عشق " را به تو هدیه نی بخشید،
تو کورمال کورمال به دنبال عشق می گشتی
" لحظات " هدیه ای بودند در کف دستانت،
و تو به تنهایی ات پناه می بردی!
مرد قبیله
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ
هر كجا برگی هست شور من می شكفد
نوشته :سمیرا
كفشهايم كو؟!...
دم در چيزي نيست.
لنگه كفش من اينجاها بود !
زير انديشه اين جاكفشي !
مادرم شايد ديشب
كفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
كه كسي پا نتپاند در آن
***
هيچ جايي اثر از كفشم نيست
نازنين كفش مرا درك كنيد
كفش من كفشي بود
كفشستان !
كه به اندازه انگشتانم معني داشت...
پاي غمگين من احساس عجيبي دارد
شست پاي من از اين غصه ورم خواهد كرد
شست پايم به شكاف سر كفش عادت داشت... !
***
نبض جيبم امروز
تندتر مي زند از قلب خروسي كه در اندوه غروب
كوپن مرغش باطل بشود...
جيب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
كه پي كفش، به كفاش محل خواهد داد.
« خواب در چشم ترش مي شكند »
كفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود
سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« ياد باد آنكه نهانش نظري با ما بود »
دوستان ! كفش پريشان مرا كشف كنيد!
كفش من مي فهميد
كه كجا بايد رفت،
كه كجا بايد خنديد.
كفش من له مي شد گاهي
زير كفش حسن و جعفر و عباس و علي
توي صفهاي دراز.
من در اين كله صبح
پي كفشم هستم
تا كنم پاي در آن
و به جايي بروم
كه به آن« نانوايي» مي گويند !
شايد آنجا بتوان
نان صبحانه فرزندان را
توي صف پيدا كرد
بايد الان بروم
... اما نه !
كفشهايم نيست !
كفشهايم... كو ؟!
اي وجودت ساده و خوب و نجيب
اي دچار تنگناهاي عجيب
اي بلوغ سبز معلومات ما
اي نمايشگاه مطبوعات ما
اي كه در امسال «زپتري» (1) شدي
لايق يك جاي شش متري شدي
اي سبيلت مثل من آويخته
اي تمام پشم و پيلت ريخته
كارها سمبل پلاچه (2) مي شود
وقتي آدم دست پاچه مي شود
در تو با يك بند انگشت اختلاف
بين مطبوعات افتاده شكاف
«من چه گفتم، يك رگم هشيار نيست»
بين مطبوعات كه ديوار نيست
سخت مي ترسم، ولو در مثنوي
بنده از ديوارهاي معنوي
* * *
مزهْ كار تو باشد داوري
مثل كنجد روي نان بربري
داوري يعني سه ساعت اختلاط
پشت در، آن هم به حزم و احتياط
داوري يعني فلاني بهتر است
آن يكي اما در اين ره پنچر است
داوري يعني «نگفتن» با قميش
آنچه را معلوم بود از سال پيش
جايزه، خرج سفر، با قيل و قال
تازه آن هم زوركي، بعد از دو سال
باز من در جلد شاكي رفته ام
تا حدودي توي خاكي رفته ام
بس كه در اين ملك، آزادي شده
توي خاكي رفتنم عادي شده
گرد و خاكي شد اگر احساس تان
يا اگر خاكي شد آناناس تان
بنده را بايد ببخشيد اين خطاي
پس خداحافظ عزيزان، گودباي!
پاورقي:
1- زپتري : به علت تنگناي قافيه «زپرتي» به «زپتري» تبديل شده! شما بگذاريد به حساب اختيارات شاعري!
2- سمبل پلاچه: واژهْ پيشنهادي فرهنگستان براي وضعيت درهم و برهم و بي حساب و كتاب و بي برنامه است. براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به واژه هاي پيشنهادي فرهنگستان و همچنين بنگريد به وضع و حال نمايشگاه مطبوعات.
